تبليغاتX
نیمۀ پنهان


قفل کردن در برایم به معنای این است که حالا تنهای تنهام!

سرم را بالا می برم و خیره به ترک ها و دیوار سیاه شده ی سقف سعی می کنم اشکهای ناخواسته ام را به چشمهام برگردونم.این راه حل کما بیش جواب میدهد فقط باید تمام تلاشت را بکنی تا به چیزی فکر نکنی وگرنه با آمدن اولین قطره اشک ناخواسته باقیشان سرازیر می شوند.

میخابم روی مبل قرمز و باچشمهای بسته به این فکر می کنم که در میان آدمهایی که  همه ی دغدغه شان بحث بر سر خانمان بر انداز بودن فیلم فرهادی و تن ل.خت گل.شیفته است که این روزهاحتما باید بین تک تک این دو کلمه نقطه حتما بگذاری ،که حتما باید فی.لتر را مسدود بنویسی! ، که همه دغدغه ی رفتن دارند،دغدغه کمی نان به علاوه ی گوشت و لباسی که کسی پول نداشته اشان را بهشون یاد آوری نکنه...من،من فقط دلم می خواهد کمی بتوانم تاثیر گذار باشم

میدانی؟باید بین هر کلمه ای نقطه گذاشت ما که بلد نیستیم چطور حرف بزنیم،چطور دفاع کنیم پس باید نقطه ها را ادامه بدیم همین طور ادامه بدیم تا به جایی برسیم که خودمون یا نزدیکانمون یکی یکی ازین جا برن و ما دلتنگ بشیم دلتنگ تر،بیشتر تو خودمون بپیچیم و صدامون در نیاد غمگین تر بشیم و هی توی این خیابونایی راه بریم که به زمینش هم اعتمادی نداریم که آسمونش حتی اونقدر سخاوتمند نیست که کمی با ما مدارا کنه ...و هی توی این خیابونا یکی ر ببینیم شبیه کسی که این قدر زیاد دلتنگشیم و بو بکشیم بو بکشیم و ...خوب هیچ مطمئنا...!

نقطه نقطه نقطه ...           



+حکایت پروازهای نیمه شب و مسافرهای عزیز و فرودگاه های بی در و پیکر هم قرارست برای ما اتفاق بیفتد، برادرم اینبار!


برچسب‌ها: مبل قرمز, آقای نون
+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1390ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط بـــهــار  | 

من و چیزهایی که وابستشان هستم





+ژکوند جان مرسی از دعوتت به این بازی...

+شما هم این بازی را ادامه بدید

+توضیح واضحات

ساعت اولین هدیه هست که شلمان برای من گرفته حتی پیش از این که هم را ببینیم این را برای من نگه داشته!

جامدادی و خودکار ها به این دلیل که من تشنه و عاشق لوازم التحریرم!

این عطر دیگه جذابیت قبل را برام نداره اما الان چهار پنج ساله که هی میخرمو هی میزنمش!

این رنگ لاک هم که میدونم محبوب قلب خیلی از خانوماست!

اون گردنبند هدیه ی تولدمه که شلمان بهم داده

اون کلاه که به تازگی گرفتم و تی تی واقعا گل کاشته!

آیپد شافل هم که بله...البته اینم هدیه ی تولدمه که شلمان بهم داده!!

کتاب تاریخ که همیشه تو کتابخونمه و همیشه مورد علاقمه نه فقط این کتاب ک کلا تاریخ منظورمه!

و اون کیف که بک گراند عکسه تصویر یه مرد خل و چل افریقاییه که از جمعه بازار گرفتمش!


+راستی راستی این عکس را روی روتختیم گرفتم ...میخام بگم من عاشق صنایع دستیم!



برچسب‌ها: دعوت به بازی, شلمان, تاریخ زیبای من
+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1390ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 




کوچولوی دوست داشتنی دستهایش را تازگی ها می آورد جلوی صورتش،خیره می شود به انگشت های کوچک و تپلش و برای مدت زمان طولانی فقط نگاه می کند،این نگاه و دقت جذاب ترین نگاهی است که تا امروز دیده ام.

نگاه کنجکاو یک دختر 6 ماهه جزو ده لذت اول زندگیم شده،جذاب تر اینکه دیگر درک می کند که می تواند با دستهایش دنیا را فتح کند به اجسام دست بکشد و با دهانش آن را کاملا اندازه بگیرد!!!

یکی دیگر از این ده لذت اول زندگیم لحظه هاییست که یک آدم دیگر برایم از درونی ترین و پیچیده ترین احساسش حرف میزند و من شریک لحظه هایش می شوم.

لذت بعدی وقتهاییست که از راز یک موجود زنده ی چهار دست و پا با خبر می شوم یا که میتوانم لمسش کنم.

وقتهایی که ماه شب 14 است و توی اتوبان همت هستم و او کنارم نشسته و یک آهنگ دونفره گوش می دهیم هم یکی از بالذت ترین لحظه های من است!

هووم ...من از ان دسته ادمهایی هستم که زندگی را ساده می گیرند که هم تلاش می کنند که تجربه ها را جمع کنند هم برای اشتباه اتفاق افتاده خودشان را زجر ندهند،حالا که فکر می کنم این هم یکی دیگر از لذت های زندگی من هست...روزهایی که بیخیال سختی ها می شوم.


*حالا دلم میخواهد که شما را هم دعوت کنم به این بازی

برام از سه تا از لذت آور ترین احساسات و اتفاقات زندگیتون بنویسید.فرقی نداره که وبلاگ دارید یا که نه اگر که وبلاگ دارید توی خونه ی خودتون اگر که نه کامنتیگ پایین در خدمت شوماست!



دعوتی ها

نازنین،باران،هانیه،نرگس،نفس،ساناز،بیگانه،یلدا،گیلدا،پریا،سارا،هدی،آنوش،بلانش،رهــا،آنارام ،بهار ، نیاز و همه ی دوستایی که دوست دارن و دوست دارن که توی این بازی باشن




برچسب‌ها: کوچولوی دوست داشتنی, دعوت به بازی, شلمان
+ نوشته شده در  بیستم دی 1390ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 


نشسته بودی روی همین مبل قرمز و  با کیسه های یخ ور می رفتی ،خون دماغ شده بودی و منی که کنارت نشسته بود از ترس یخ کرده بود و چهره اش نشان نمی داد.گفته بودی خونسردی،ظاهرا که خونسردی –آن اول ها هر چند- حالا دیگر می دانی نیستم کسی که فکرش را می کنی.

آرامش هم که اصلا برایم معنا ندارد.

خون دماغ شده بودی و این بار اولت نبود و کیسه های یخ را برایت جابه جا می کردم و دلم به هم می خورد و می گفتی خونسردی که نبودم...نبودم..

حالا امروز داشتم به آن روزهایی فکر می کردم که خون دماغ می شدی و چه قدر متنفر بودی از آن لحظه.دستم را گرفته بودم به کیسه ی یخ و چسبانده بودم به بینی ام و چشمهایم را بسته بودم.

بدنم امروز خالی کرده بود!این اصطلاح مردانه واقعا جواب می دهد!

دلم میخواست داد می زدم که پر.یو.دم و سرما خوردگی امانم را بریده و سرم گیج می رود و هی خودم را لوس کنم و دلم مالش و نوازش بخواهد.هی بو.سیده شوم هی بو.سیده شوم .دلم می خواست لباس هایم کنده شود یکی یکی، عر.یان باشم ل.خ.ت باشم فاصله ام با پتو با دیوار سرد با چای داغ با صورت یک آدم دیگر تنها پوست تنم باشد.آه دلم چه قدر نوازش می خواست امروز.

امروز داشتم فکر میکردم اگر روزی پنجاه ساله شوم و دختر و پسرم هم سن این روزهای من باشند و من تصادف کنم و علیل شوم و خانه نشین ،تو ،تویی که 53 ساله ای با هزار دغدغه ی مردهای میانسال اصلا قدرتش را داری که از من محافظت کنی؟مراقبت کنی؟

اصلا اگر آن روزها یائسه باشم و دلم س.ک.س نخواهد لباس هایم را فقط موقع دوش گرفتن از تنم بکنم آن روزها دلم چه می خواهد.

دلم می خواهد پیر باشم و تو جوان بمانی همین قدر لاغر و سرزنده باشی و برایم چای بیاوری و به خطوط صورتم دست بکشی و من تنها باشم تنها باشم با بی حوصلگی هایم..!!!



+ یک دفعه یه جور بدی از این وبلاگ با اسم و طرح و نوشته هاش خسته شدم....

+ نوشته شده در  چهاردهم دی 1390ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 


نیـــــو لایـــف استـایـل

+تپش قلب خودم را از زیر پوست و گوشتم احساس می کردم تنها و بی گانه انگار که افتاده بود در آخرین و دوردست ترین نقطه ی بدنم!ایستاده بودم روبروی آن ساختمان و قلب لامصبم بعد از روز ها و شاید چندین ماه بود که اینطور به هیجان در آمده بود،پاها و قلبم با تمامی قدرتی که داشتند مرا هول می دادند به سمت آن ساختمان و دیگر اعضای بدنم اما هنوز مقاومت می کرد،یاد میگ میگ افتادم و خنده ام گرفت،گوشه ای لبم بالا رفت و با تمامی وجودم استرس و هیجان موقعیتی که برای خودم قرار بود تا بسازم را حس می کردم.آخ قلب انگار که داشت از آن طرف بدنم بیرون می آمد همین ور لایه لایه و پوست به پوست سوراخم می کرد و از تنم می گریخت .

 

نیمه

+ آقای او را دوست دارم!

شاید بیشتر از آنچه که فکرش را می کردم  مثل زمانی که برادرزاده ام به دنیا آمد و با خودم فکر کردم خوب حتما دوستش خواهم داشت و بعدتر فهمیدم که دوستش ندارم شیفته اش هستم!!آقای او را هم همان طور دوست دارم،هه،چه عجیب!آقای او یا شلمان یا گه گاه بیگانه!برای من،منی که دیوانه ی حرفهای واقعی و سر راستم این پوشیدن واقعیت ها جذاب نیست اما چه کنم می دانم که اگر برای او اینجا اسمی قایل شوم بعد می گیرد تصورات خاننده های دورم عوض می شود محدود می شود و شاید مزه ی این دنیای مجازی را عوض کند!

با همه ی این اوصاف ،عزیزکانم!من او را دوست دارم ،معده اش که درد می گیرد تمام جانم به هم می ریزد یا سرش که بی قرار می  شود تمام سنگینی خانه روی مغزم می افتد،ناخوداگاه است دست من نیست اما این دوست داشتن چقدر جذاب است!

 

دوست داشتنی ها

+بین دوست داشتنی ها مانده ام!

رنگ مرا به وجد می آورد اسعدادش را دارم تاریخ مرا از این روزمرگی ها جدا می کند گرافیک را دوست  دارم رشته های مربوط به توریست و سفر را هم...از طرفی طرفدار ارشد در ایران هم نیستم اگر بخواهم  دانشگاه بروم زیرگروه هنر را انتخاب می کنم اما نه حوصله ی 4سال کارشناسی ونه یکسال درس خواندن سنگین!

هیچ پیشنهادی ؟

 

نگاه

+همکار مرد کنار دستیم به مانیتورم زل زده بود!

عصبانی از نگاهش به مانیتور و نگاه سنگین ترش به خودم پرسیدم:چیزی شده؟

جا خورد و عقب کشید:نه!

زل زدم به چشمهایش و چشمهایم پر شد اشک ،دوباره برگشتم به سمت مانیتور و زمزمه کنان گفتم:پس این همه نگاه برای چیه...

 

P.Sاین دخترک برادرزاده ی عزیز منه

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1390ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 


او چشمهایش سبز است یعنی که سبز نه،انگار که سیاهی چشمهایش قهوه ای باشد و رگ های کوچک مردمکش کرم خوشرنگ.انگار که چشمهایش را با بهترین رنگ ها ترکیب کرده باشند.

اولین بار که دیدمش فهمیدم که خوب می تواند تمام احساسش را بگوید و این برای من،منی که جان می کندم تا لحظه ای از افکار و احساسم را بگویم جاذبه ی دو چندانی داشت.

وقتی آقای میم اول آزارش می داد و او با سادگیش روی این آزار چشم می بست و حتی وقتی آقای میم دوم پا پیش گذاشت و دوباره او هم از سادگی بانوی جنوبی من سواستفاده کرد دلم می خواست از او محافظت کنم اما نتوانستم و او می توانست مثل ابر بهار اشک بریزد  من مبهوت بمانم که این همه احساس چه روان و سبک می تواند باشد.

او چشمهایش سبز است و پر از رنگ ها و ترکیب های یگانه و وقتی اشک می ریزد و وقتی در جفت چشمهای کوچک مات من لبخند می زند و وقتی با جمله هایش و وقتی با ابروهای به هم پیوسته اش که تازگی ها عذابش می دهند تعجب می کند و وقتی لبخندهای جذاب می زند  و وقتی ....

می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند ...زمین را هم حتــــی از خوبی بارور کند...!

چشمهای او هم رنگ زمین است...


+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1390ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 


شال قرمزم را انداخته بودم روی موهایم اما دستهایم روی دستگیره ی در همان طور مانده بو،واقعا دلم نمی خواست که بروم اما دستگیره را با اکراه پایین اوردم و گفتم:خداحافظ1 و پله ها را دو تا یکی پایین رفتم.

او ایستاده بود دم در ونگاهش لو می داد که فراموش کرده ماشین را کجا پارک کرده است.

برگشت و با مکث پرسید:تو یادته ماشین و کجا انداختم؟!

با دستهایم اشاره میکنم که سمت چپش و شالم را روی سرم جابه جا میکنم وقتی داخل ماشین می نشینم می پرسد:ناراحتی ازم؟پکری!

می گویم:نه خسته ام!

و واقعا خسته ام و خستگی تنها  دلیلی می تواند باشد برای سکوت در حضور تو.

ماشین را روشن میکند و می راند.

چه قدر عادت کرده ام به این روزهای خوب و تکرار نشدنی چه قدر این روزها برایم عادی شده،اصلا انگار قبل ترها دلم وصل بود به یک نخ باریک که با هر نگاه یا لمس مهربانی از جا کنده میشد اما انگار این روزها دلم سفت شده سخت شده،چسبیده به یک سمت بدنم و تنها گه گاهی می شود که  ناآرام شود.

اگر روزی با سکوتم سکوت کند اگر نفهمد آشفته ام چه بلایی بر سر عشقمان می آید؟؟؟

-دختر!

ازجا می پرم سرم را بر می گردانم و از حضورش که از یادم رفته تعجب میکنم

-جانم؟

-اون اسیابه که روی اون برجست و می چرخه را می بینی؟

-اوهوم

- من خیلی ازین چیزا خوشم میاد،بالا پشت بوم خونمون یه دونه ازینا میزارم تا با نیروی پا زدن برق خونمون را تامین کنم اونم فقط چون....

  I am your lady ... you are my man...

اشاره میکند به ضبط ماشین چند لحظه ای خیره میشوم به نورهای بیرون از پنجره...چه قدر همه چیز مبهم است،می گوید:میگی چیزی نیست اما من از ته چشمهات می فهمم!

سرم را می گذارم روی شانه اش نوک انگشتان سرما زده اش را می کشد روی گونه هایم و هق هق آرامم همین طور ادامه می یابد بی آنکه متوجه اش کنم.

دم در خانه ام می گوید:آهای دخترک دوست دارم ها!

لبخند می زنم یک وری ،یعنی که من هم...

من هم،زیاد.



+اگر  نوشته هایم  تنها عاشقانه است،اگر از دغدغه هایم نمی نویسم اگر از هیچ چیز دیگری نمی گویم معنایش این نیست که من به شدت رمانتیک هستم و احساسی -که واقعــا هستم،اما تنها نمیخواهم که ذهن خواننده هایم  را که دوست های من هم هستند با تلخی نگرانی ها و دغدغه هایم مشغول کنم،یک جورهایی انگار در رودربایستی وبلاگم مانده ام،برای از غم و اندوه حرف زدن و فکر کردن زمان بسیار است من تنها می خواهم نوشته هایم را با چاشنی مورد علاقه تان بخوانید تنها همانی که دوست دارید...

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1390ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 

 

 




حرف از ارامش بزن

حرف از آرامش بزن

حرف از سکون بزن

از آفتاب  زمستانه ای که پهن می شود روی سکوت ظهرگاه خانه مان.

حرف از کتاب بزن از کلمه از کاغذ.

از نگاهی که گویا است از لبانی که بی حرکت قادرند حرف بزنند

بگو! از ایمان بگو، از هر چه که به دست آورده ای

از منطق بگو ،از احساست که تثبیت شده.

از لیوان چایی که برایت بیاورم از دو دانه قند که عادتت شده

از عادت بگو

از اینکه میدانم چه چیزی را دوست داری.

از شناخت بگو از اینکه می شنامست.

از اینکه از نوع نگاهت ته قلبت را می فهمم.

از آرزو بگو از رویا از اینکه تمامی ندارداز اینکه یاد اوریش برایت ضرری ندارد

از روزمرگی بگو از خلاصه شدن یک روز روی یک صفحه ی کاغذ،از اینکه دغدغه مان خلاصه شود در طبیعت

از حیوان هایی بگو که دلم می خواهد در باغ وحشم ببینم از خانه ای بگو که دلت می خواهد خودت بسازی.

نمی گویم از من بگو.

از خودم گفتن که ساده است بی حرفی بی هیچ ابهامی،از ما بگو از دغدغه،فقط دغدغه...

 

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1390ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 

روی هم رفته با ارفاق من ادم خوش بینی هستم و تا حدودی خونسرد.نمیدانم این از روی سادگی و کودکی است و یا نه از روی خوش خیالی که همیشه دلم برای آینده ام با تو روشن بوده است.اصلا دلم روشن بوده که  مشکل خاص تو به تخممان هم نمی آید.نه اینکه من هیچ وقت در موقعیت سخت نبوده ام نه اینکه تو همیشه در پر قو بوده ای ،نه!بوده لحظه هایی که من تنها بوده ام و نگرانی و استرس برای معنی کردن ان لحظه هایم کم بوده.بوده لحظه هایی که کم آورده ای وقتی از کم اوردن حرف میزنم یعنی بار سنگینی که بر دوش یک پسر 21 ساله ی پر از جنب و جوش بوده.

اما گذشته اآن روزها اما رد کرده ای من هم بوده ام با تو با تمام لحظه های تو...من کم آورده ام اما بوده ام و ایمان داشته ام به قدرت روزهای خوب به امید –که مسری است...

شلمانکم !

من اینجا هستم...تا آخر خط با تو هستم.

تعداد آمپولهای تو را میشمریم و من تمام مدت میبوسمت که نترسی که مثلا 50 تا شد 100 تا 200 تا 1000 تا...

 از این قدرتی که در توست برای از دوباره ساختن زندگی خوشم می آید

و وای پسر!من چقدر از تو خوشــــم می آید!

از جو با نشاط و با آرامشی که برای یک جمع ایجاد میکنی از لبخندی که تنها تو توانستی ان روز بر روی لبهای آن دختر سرد بنشانی از احساس قدرتی که به ان پسر بخشیدی...از این توانایی تو برای پخش کردن قدرت خوشم می آید!

من قبول ندارم که  امپولهای تو افسردگی می آورد.

راستش حتی به ناتوانایی های جسمی  را هم قبل ندارم ذهنی که زنده و شاداب است هیچ وقت ناتوان نمی شود.

( _و حتی این را ان سوی پرچین و قلب من پرنده ای نغمه خوان است)

و واقعیتی دیگر ،تو تبلیغی هستی برای مبارزه و در عین حال هم این حق توست که گاهی کم بیاوری و زمان ببرد تا دوباره از نو بسازی.پس خواهش میکنم دیگر کسی از من اینطور نپرسد که شلمان چطور است یکجور که انگار حتما باید یک چیزیش باشد چون از من جز اینکه با اقتدار بگویم خوبست و پر از مشغله چیزی نخواهد شنید

چون شلمان من  عارضه ی ام اس را جور دیگری برای تو معنا می کند.




p.s:تولدت مبارک شلمانکم!دو روز زودتر!

+ نوشته شده در  دهم مهر 1390ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 

وقتی  هستی درست ان فضایی که همیشه ارزو داشته ای و بازیگر که نیستی و تنها تماشاگری وقتی سرت کج می شود یکوری و چشمت پر میشود اشک که طول دارد حالا-حالا حالاها- که بیاید ،بریزد وقتی انجا کسی هست که دوست داری او باشی وقتی او تو میشود وقتی حسرت میکشی.

فضا که آرام می شود برای تو فضا که ففط تو میشوی و آرزوو  رویا ،رویا که پر میکشد- پر میکشد تا تو تا گلوگاهت تا چشمانت که درد جابه جا میکنند که با همین فعل دیدن چه می کشند...

صرف کن!صرف کن آشفته گی را.

 

مثل رقصنده ی باله که نرم – نرم – نرم دستهایش را در هوا می چرخاند و نقش می کشد بازی میکند،تو باید نقش بیافرینی!

ایین روزها که کوتاهند که  فقط یک لحظه اند تو باید مرور کنی تنها ،تنها مرور کنی واضحات را.چیزهایی به عین دیدنی را.

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 

امشب از ان دست شبهاست که نباید تمام شود باید دراز شود امشب که نفس های تو به پوست تنم رسوخ می کند باید طول بکشد باید دراز باشد.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط بـــهــار  | 

روی بالکن ایستاده با شال و مانتو میگذارم آفتاب برایم مادری کند گرمم کند و روی پوستم بتابد.بعد از چند ثانیه حس گرمای عزیزی تمام تنم را پر می کند انگار که بوسیده شده ام.چشمهایم را میبندم چرا که چشمها گاهی درد را جابه جا میکنند نرمی پوشت دستم را حس میکنم انگار که با خودم دارم عشق بازی میکنم.اشک می خواهد چشمانم را پر کند...

 

 

 
+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1390ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 


بیا گذر کنیم از اندوه واژه ها

از دلتنگی این روزها

 از این همه ترس

من دلم کوچک است لطیف است نازک است همان تنگ بلور معروف است...

دلم آغوش می خواهد بوسه می خواهد بوسیدن تو خوب ترین جمله ی دنیاست مفید ترین فعالیت روزمره است! وقتی میبوسی انگار که یک ماهی دهانش باز و بسته می شود و میگوید آب وقتی می بوسی انگار که مومنی نماز میخواند انگار که به سجده می رود.

  بوسیدنت بهترین مرحم دنیاست


شاید کودکانه باشد اما بگذار یکبار من هم عادلانه بگویم دوستت دارم  

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1390ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 

برادرزاده ام خودش را در دلم جا کرده،کوچکست خیلی کوچک،چه چیزها هست که باید ببیند.

باهوش است خوشگل است لپو سفید و با چهارکیلو وزن کوچولوی دوست داشتنی همه ی خانواده است

تنها چهل روز شده که امده به خانواده مان

امده اصلا به این دنیایی که دارد با شتاب می گذرد.

.

بوی بهشت می دهد بوی خوشبختی می دهد بوی یک زندگی دوباره می دهد اصلا انگار عطر خوب را معنی کرده .

نگاهش که می کنی حس  عشق در تو بارور می شود.مهربان می شوی دلت می خواهد محبت کنی به او که بی پناه است زیبا است کوچک است و به "دیگران "اصلا یک حس مهربانی را با کوچکیش به تو منتقل می کند.

من فقط دوستش دارم ازین عمه های بیخودی که فقط بلندند قربان صدقه بروند.اصلا انگار گیجم نمیدانم چه کنم.ازین احساس مسئولیت هایی که خفه ات می کند و نمیدانی چه باید بکنی

 

پی نوشت:به افتخار چهل روزگی کودک ما بزن قدش!

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1390ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط بـــهــار  | 


روحم درد می کند مرد من...خسته ام ....از تو بیشتر  از هر کسی بیچاره تو..!که همیشه با ناملایمتی های روح من درگیر بوده ای،که همیشه به تو گفتم مقصری.که همیشه می گویم تو نمیفهمی.تو نمیفهمی... اما غم دوباره به من هجوم اورده...غمی که از ناکجا آباد می آید...وقتی تو حرف میزنی دلم میخواهد بگویم ساکت باش وقتی میبوسی تنم مور مور می شود.وقتی مهربانی دلم می خواهد فرار کنم بروم از تو بگریزم وبه روزی برسم که دیگر تو را یادم نمی آید. اما وقتی تو از من فرار میکنی ان هم این چنین با احتیاط و آرام خشم امانم را می برد،خشم.... آرام می شوم ......... اما نمی دانم در پایان تو را تا کجا همراهی کرده ام...

+ نوشته شده در  چهارم مرداد 1390ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط بـــهــار  |