تبليغاتX
نیمۀ پنهان


بچه ها شلمانک من توی این برنامه است!

میخام یه تبلیغ بزرگ بکنم نه به خاطر شلمان بلکه به خاطر جامعه ی ام اس

خواننده های وبلاگم هم لفا تو این کار کمکم کنن ، مرسی!

گزارش ایسنا

خبر گذاری فارس

+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1391ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 

امروز روز تولد منه و من به روزهای اول آشناییمون فکر می کنم

به اون اشتیاقو دلهره ها،به اون همه اضطرابی ک هربار بهم وارد می شد ک نکنه چهره ام را دوست نداشته باشی یا ک مثلا فلان حرکت برای تو قشنگ ب نظر نرسه.

دستهام کمی سرد شدن و حلقشون کردم به دور لیوان چای داغ فکر می کنم فکر می کنم به لبهام ک امروز بیشتر سرخشون کرد،به عطر وسط سینه هام امروز خوش بو تر به نظر میاد به موهای کوتاه خرمایی و سفیدی بی نهایت تنم.

دست می کشم به پاهام و سخت به اضطراب توی قلبم فکر می کنم به این ترک کوچیکی ک همین الان حسش کردم.

کاش امروز یکطور نگاهم می کردی که انگار بار اوله،لبخند ک میزدم زل میزدی ب برجستگی لبهام و چشمهات محتاط می کشید سمتِ این خطِ کوتاه ِ سفید.

بعد می گفتی : دختر نگاهت عجب عمقی داره!






برچسب‌ها: نرده های تخلیه
+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 

آمدم ایستادم روی بالکن و شماره ات را گرفتم بغض کرده گفتم :گیلدا...

اخمت را ازآن سوی خط دیدم انگار ک ادامه دادم، همانی ک توی وبلاگستون بود  و هست گفتم گیلدا...دلم پر کشیده بود برای گیلدا و زنگ زده بودم به تو  دستم را گرفتم روی نرده ی یخ کرده ی بالکون و صدا زدم گیلدا  و بغض کرده منتظر حرفهای تو شدم 

دستم به نوشتن نمی آید گیلدا از همان روز زمستانی تا حالا  هی میخواستم بنویسم برایت ،ک بعضی ادمها ندیده عزیزند، نشناخته نه ک نمی گویم میشناسمت اما حس میکنمت لابه لای این هوای بهاری تو را از این همه فاصله از میان ان هوای مرطوب شمال ک ایستاده ای روبروی یک درخت سبز و دلت تنگ است ،حس می کنمت گیلدا

من اینجا،من بهار،حس میکنمت زیاد!

 

 


برچسب‌ها: گیلدا, شلمان, نرده های تخلیه
+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1391ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط بـــهــار  | 


زیر دوش آب سرد بودم.

خسته از موضوعات تکراری همیشگی از عصبانیت های تمام نشدنی و - آب را گرم می کنم- شاید حتی بی دلیل!

دیشب می گفتی مردم چ غم و سختی هایی دارن ک حتی در تصورمان نیست دست کشیدم روی نرمی گردنم و آه کشیدم و فکر کردم من چ انتظارات بی انتهایی دارم.میگفتی از کجا مطمئن باشیم که همین جمع باز هم همچین روزی کنار هم بیایند میگفتی باید شکر کرد باید شکر کرد.

سرم درد می کرد گذاشتمش روی دیوار یخ کرده و فکرکردم

باید ذهنم را جمع میکردم باید خودم را پیدا می کردم.باید این ذرات متلاشی شده این حفره ها را پر می کردم گرد می کردم

دیشب می گفتی تو خاصیت های خوبی داری ،یکجور گفتی که حس کردم از خدا بابت وجودم تشکرکردی!

لبخند زدم لبخند کوتاه و دست کشیدم به موهای کوتاه خیسم

فکرکردم باید ارام باشم آب را ولرم کردم و به زنی فکرکردم که تازگی ها در ذهنم جولان می دهد

این زن کشیده و لاغر زن خانه داری است که وسواس عجیبی به تمیزی خانه اش دارد،بعد از مهمانی با آرامش خاصی پوستهای پرتغال و موز را در سطل آشغال می ریزد.ظرفها را با آب کم می شورد و بعد از جارو زدن خانه اش یک نگاه کوتاه به آن می اندازد و چراغ را خاموش می کند.



برچسب‌ها: زنی که من نیستم, امید
+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1390ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 


لینک آهنگ


محمدرضا هدایتی در اتاقم است. سر تکیه داده به دیواری که عکسها را چسباندم و میخاند:دلم می خواد ببینمت بازم بخندی تو نگام اخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخام...

صدایش که درد دارد دلتنگی دارد آن هم انقــدر زیاد دلم را تکان می دهد.زل می زنم به چشمهایش یکجور که یعنی می خواهم فــاز بگیرم،چشمهایش را می بندد یکطور که یعنی عادت دارد،زیاد.

چهار زانو روی تختم نشستم و این حس معرکه چهار زانو نشستن با دامن بالا رفته را دارم،باید زن بود تا فهمید دامن چه حس عجیب زنانه ای را با فشار تزریق می کند.

"دلم بهم می گفت تو رو میشه یجور دیگه خواست آخه فقط قلب توهه که با من انقدر سربه راست..."

به خودم قول داده ام که هیچ وقت جلوی مادرم گریه نکنم یا احساس زیادی نشان ندهم تا درد دلتنگی غربت پسرش را تاب بیاورد،تا هی یادش نیفتد که این پسر را شاید تا 6ماه دیگر هم نببیند "از تو دلگیرم که نیستی کنارم تو کجایی من باز بی قرارم..."

برعکس گذشته ها دیگر من آدم منعطفی شده ام ، رابطه برقرار کردن با آدمها از هر شکل و احساسی برایم جذاب شده و این را شاید مدیون اعتماد به نفسی باشم که خیلی پیگیرش بوده امو حالا به ان دست پیدا کرده ام.

نشسته ام روی تخت چهار زانو با احساس های زنانه و قوی وجودم و به فردا فکر می کنم،قرارست با شلمان به کهریزک برویم ،قرارست شلمان برای آدمهای آنجا حرف بزند،نمیدانم از کدام قسمت زندگی می خواهد بگوید نمی دانم از حفره های خالی عشق هاشان می خواهد بگوید یا از جوانی درگیر بیماری که با بی پولی و بی کسی عجین شده،نمی دانم اصلا برای آدم های زجر کشیده ای چون آنها گفتم از ام اس سودی دارد یا که نه،هر چه هست می دانم که او از دو هفته ی قبل تا به حال به این فکر کرده انقدر که آن اعتمادی را که  می خواسته برای خودش تا با آنها روبرو شود ،حالا پیدا کرده است.

فردا با او همراهم با تمام زنانه گی هایم با تمام قدرت های عجیب و گاها دوست داشتنی ام، محمدرضا هدایتی هم می آیـــدمی خواهد برایمان بخواند می خواهد که با دلتنگی بگوییم با دلتنگی نگاه کنیم یکجوری حرف بزنیم تا به دل بنشیند،باید قلبمان را صاف کنیم صاف باشیم ساده باشیم.

به قول توکا امید مسری است باید از امیـــد بگوییم.

"باورم نمیشه انقدر آسون رفتی از کنارم..."

چهار زانو نشسته ام با دامن سفید و گل های صورتی کم رنگ و با تمام زنانه گی ام قدرتمندم،یاد فرودگاه می افتم وقتی آقای نون خداحافظی کرد نگاهش چیزی بین ماندن و رفتن و دلتنگ بودن و خواستن در نوسان بود یک قطره ی اشک گوشه چشمانم جا خوش کرده بود،حالا همین نگاه و همین لحن خداحافظی اش در قلبم چند حفره ی تو خالی ایجاد کرده،این روزها گاهی میان همهمه ی زندگیم یکدفعه قلبم شروع می کند به تپیدن حرارت می کشد بالا و گر می گیرم و این حفره ها هم چنان خالی تمام جانم را می لرزاند.

یک قسمت از قلبم را انگار آن شب در آن فرودگاه جا گذاشته ام..


برچسب‌ها: شلمان, آقای نون, امید, باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد, زنانه گی ها, حفره های زیستن
+ نوشته شده در  هجدهم بهمن 1390ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 


قفل کردن در برایم به معنای این است که حالا تنهای تنهام!

سرم را بالا می برم و خیره به ترک ها و دیوار سیاه شده ی سقف سعی می کنم اشکهای ناخواسته ام را به چشمهام برگردونم.این راه حل کما بیش جواب میدهد فقط باید تمام تلاشت را بکنی تا به چیزی فکر نکنی وگرنه با آمدن اولین قطره اشک ناخواسته باقیشان سرازیر می شوند.

میخابم روی مبل قرمز و باچشمهای بسته به این فکر می کنم که در میان آدمهایی که  همه ی دغدغه شان بحث بر سر خانمان بر انداز بودن فیلم فرهادی و تن ل.خت گل.شیفته است که این روزهاحتما باید بین تک تک این دو کلمه نقطه حتما بگذاری ،که حتما باید فی.لتر را مسدود بنویسی! ، که همه دغدغه ی رفتن دارند،دغدغه کمی نان به علاوه ی گوشت و لباسی که کسی پول نداشته اشان را بهشون یاد آوری نکنه...من،من فقط دلم می خواهد کمی بتوانم تاثیر گذار باشم

میدانی؟باید بین هر کلمه ای نقطه گذاشت ما که بلد نیستیم چطور حرف بزنیم،چطور دفاع کنیم پس باید نقطه ها را ادامه بدیم همین طور ادامه بدیم تا به جایی برسیم که خودمون یا نزدیکانمون یکی یکی ازین جا برن و ما دلتنگ بشیم دلتنگ تر،بیشتر تو خودمون بپیچیم و صدامون در نیاد غمگین تر بشیم و هی توی این خیابونایی راه بریم که به زمینش هم اعتمادی نداریم که آسمونش حتی اونقدر سخاوتمند نیست که کمی با ما مدارا کنه ...و هی توی این خیابونا یکی ر ببینیم شبیه کسی که این قدر زیاد دلتنگشیم و بو بکشیم بو بکشیم و ...خوب هیچ مطمئنا...!

نقطه نقطه نقطه ...           



+حکایت پروازهای نیمه شب و مسافرهای عزیز و فرودگاه های بی در و پیکر هم قرارست برای ما اتفاق بیفتد، برادرم اینبار!


برچسب‌ها: مبل قرمز, آقای نون
+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1390ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط بـــهــار  | 

من و چیزهایی که وابستشان هستم





+ژکوند جان مرسی از دعوتت به این بازی...

+شما هم این بازی را ادامه بدید

+توضیح واضحات

ساعت اولین هدیه هست که شلمان برای من گرفته حتی پیش از این که هم را ببینیم این را برای من نگه داشته!

جامدادی و خودکار ها به این دلیل که من تشنه و عاشق لوازم التحریرم!

این عطر دیگه جذابیت قبل را برام نداره اما الان چهار پنج ساله که هی میخرمو هی میزنمش!

این رنگ لاک هم که میدونم محبوب قلب خیلی از خانوماست!

اون گردنبند هدیه ی تولدمه که شلمان بهم داده

اون کلاه که به تازگی گرفتم و تی تی واقعا گل کاشته!

آیپد شافل هم که بله...البته اینم هدیه ی تولدمه که شلمان بهم داده!!

کتاب تاریخ که همیشه تو کتابخونمه و همیشه مورد علاقمه نه فقط این کتاب ک کلا تاریخ منظورمه!

و اون کیف که بک گراند عکسه تصویر یه مرد خل و چل افریقاییه که از جمعه بازار گرفتمش!


+راستی راستی این عکس را روی روتختیم گرفتم ...میخام بگم من عاشق صنایع دستیم!



برچسب‌ها: دعوت به بازی, شلمان, تاریخ زیبای من
+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1390ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 




کوچولوی دوست داشتنی دستهایش را تازگی ها می آورد جلوی صورتش،خیره می شود به انگشت های کوچک و تپلش و برای مدت زمان طولانی فقط نگاه می کند،این نگاه و دقت جذاب ترین نگاهی است که تا امروز دیده ام.

نگاه کنجکاو یک دختر 6 ماهه جزو ده لذت اول زندگیم شده،جذاب تر اینکه دیگر درک می کند که می تواند با دستهایش دنیا را فتح کند به اجسام دست بکشد و با دهانش آن را کاملا اندازه بگیرد!!!

یکی دیگر از این ده لذت اول زندگیم لحظه هاییست که یک آدم دیگر برایم از درونی ترین و پیچیده ترین احساسش حرف میزند و من شریک لحظه هایش می شوم.

لذت بعدی وقتهاییست که از راز یک موجود زنده ی چهار دست و پا با خبر می شوم یا که میتوانم لمسش کنم.

وقتهایی که ماه شب 14 است و توی اتوبان همت هستم و او کنارم نشسته و یک آهنگ دونفره گوش می دهیم هم یکی از بالذت ترین لحظه های من است!

هووم ...من از ان دسته ادمهایی هستم که زندگی را ساده می گیرند که هم تلاش می کنند که تجربه ها را جمع کنند هم برای اشتباه اتفاق افتاده خودشان را زجر ندهند،حالا که فکر می کنم این هم یکی دیگر از لذت های زندگی من هست...روزهایی که بیخیال سختی ها می شوم.


*حالا دلم میخواهد که شما را هم دعوت کنم به این بازی

برام از سه تا از لذت آور ترین احساسات و اتفاقات زندگیتون بنویسید.فرقی نداره که وبلاگ دارید یا که نه اگر که وبلاگ دارید توی خونه ی خودتون اگر که نه کامنتیگ پایین در خدمت شوماست!



دعوتی ها

نازنین،باران،هانیه،نرگس،نفس،ساناز،بیگانه،یلدا،گیلدا،پریا،سارا،هدی،آنوش،بلانش،رهــا،آنارام ،بهار ، نیاز و همه ی دوستایی که دوست دارن و دوست دارن که توی این بازی باشن




برچسب‌ها: کوچولوی دوست داشتنی, دعوت به بازی, شلمان
+ نوشته شده در  بیستم دی 1390ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 


نشسته بودی روی همین مبل قرمز و  با کیسه های یخ ور می رفتی ،خون دماغ شده بودی و منی که کنارت نشسته بود از ترس یخ کرده بود و چهره اش نشان نمی داد.گفته بودی خونسردی،ظاهرا که خونسردی –آن اول ها هر چند- حالا دیگر می دانی نیستم کسی که فکرش را می کنی.

آرامش هم که اصلا برایم معنا ندارد.

خون دماغ شده بودی و این بار اولت نبود و کیسه های یخ را برایت جابه جا می کردم و دلم به هم می خورد و می گفتی خونسردی که نبودم...نبودم..

حالا امروز داشتم به آن روزهایی فکر می کردم که خون دماغ می شدی و چه قدر متنفر بودی از آن لحظه.دستم را گرفته بودم به کیسه ی یخ و چسبانده بودم به بینی ام و چشمهایم را بسته بودم.

بدنم امروز خالی کرده بود!این اصطلاح مردانه واقعا جواب می دهد!

دلم میخواست داد می زدم که پر.یو.دم و سرما خوردگی امانم را بریده و سرم گیج می رود و هی خودم را لوس کنم و دلم مالش و نوازش بخواهد.هی بو.سیده شوم هی بو.سیده شوم .دلم می خواست لباس هایم کنده شود یکی یکی، عر.یان باشم ل.خ.ت باشم فاصله ام با پتو با دیوار سرد با چای داغ با صورت یک آدم دیگر تنها پوست تنم باشد.آه دلم چه قدر نوازش می خواست امروز.

امروز داشتم فکر میکردم اگر روزی پنجاه ساله شوم و دختر و پسرم هم سن این روزهای من باشند و من تصادف کنم و علیل شوم و خانه نشین ،تو ،تویی که 53 ساله ای با هزار دغدغه ی مردهای میانسال اصلا قدرتش را داری که از من محافظت کنی؟مراقبت کنی؟

اصلا اگر آن روزها یائسه باشم و دلم س.ک.س نخواهد لباس هایم را فقط موقع دوش گرفتن از تنم بکنم آن روزها دلم چه می خواهد.

دلم می خواهد پیر باشم و تو جوان بمانی همین قدر لاغر و سرزنده باشی و برایم چای بیاوری و به خطوط صورتم دست بکشی و من تنها باشم تنها باشم با بی حوصلگی هایم..!!!



+ یک دفعه یه جور بدی از این وبلاگ با اسم و طرح و نوشته هاش خسته شدم....

+ نوشته شده در  چهاردهم دی 1390ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 


نیـــــو لایـــف استـایـل

+تپش قلب خودم را از زیر پوست و گوشتم احساس می کردم تنها و بی گانه انگار که افتاده بود در آخرین و دوردست ترین نقطه ی بدنم!ایستاده بودم روبروی آن ساختمان و قلب لامصبم بعد از روز ها و شاید چندین ماه بود که اینطور به هیجان در آمده بود،پاها و قلبم با تمامی قدرتی که داشتند مرا هول می دادند به سمت آن ساختمان و دیگر اعضای بدنم اما هنوز مقاومت می کرد،یاد میگ میگ افتادم و خنده ام گرفت،گوشه ای لبم بالا رفت و با تمامی وجودم استرس و هیجان موقعیتی که برای خودم قرار بود تا بسازم را حس می کردم.آخ قلب انگار که داشت از آن طرف بدنم بیرون می آمد همین ور لایه لایه و پوست به پوست سوراخم می کرد و از تنم می گریخت .

 

نیمه

+ آقای او را دوست دارم!

شاید بیشتر از آنچه که فکرش را می کردم  مثل زمانی که برادرزاده ام به دنیا آمد و با خودم فکر کردم خوب حتما دوستش خواهم داشت و بعدتر فهمیدم که دوستش ندارم شیفته اش هستم!!آقای او را هم همان طور دوست دارم،هه،چه عجیب!آقای او یا شلمان یا گه گاه بیگانه!برای من،منی که دیوانه ی حرفهای واقعی و سر راستم این پوشیدن واقعیت ها جذاب نیست اما چه کنم می دانم که اگر برای او اینجا اسمی قایل شوم بعد می گیرد تصورات خاننده های دورم عوض می شود محدود می شود و شاید مزه ی این دنیای مجازی را عوض کند!

با همه ی این اوصاف ،عزیزکانم!من او را دوست دارم ،معده اش که درد می گیرد تمام جانم به هم می ریزد یا سرش که بی قرار می  شود تمام سنگینی خانه روی مغزم می افتد،ناخوداگاه است دست من نیست اما این دوست داشتن چقدر جذاب است!

 

دوست داشتنی ها

+بین دوست داشتنی ها مانده ام!

رنگ مرا به وجد می آورد اسعدادش را دارم تاریخ مرا از این روزمرگی ها جدا می کند گرافیک را دوست  دارم رشته های مربوط به توریست و سفر را هم...از طرفی طرفدار ارشد در ایران هم نیستم اگر بخواهم  دانشگاه بروم زیرگروه هنر را انتخاب می کنم اما نه حوصله ی 4سال کارشناسی ونه یکسال درس خواندن سنگین!

هیچ پیشنهادی ؟

 

نگاه

+همکار مرد کنار دستیم به مانیتورم زل زده بود!

عصبانی از نگاهش به مانیتور و نگاه سنگین ترش به خودم پرسیدم:چیزی شده؟

جا خورد و عقب کشید:نه!

زل زدم به چشمهایش و چشمهایم پر شد اشک ،دوباره برگشتم به سمت مانیتور و زمزمه کنان گفتم:پس این همه نگاه برای چیه...

 

P.Sاین دخترک برادرزاده ی عزیز منه

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1390ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 


او چشمهایش سبز است یعنی که سبز نه،انگار که سیاهی چشمهایش قهوه ای باشد و رگ های کوچک مردمکش کرم خوشرنگ.انگار که چشمهایش را با بهترین رنگ ها ترکیب کرده باشند.

اولین بار که دیدمش فهمیدم که خوب می تواند تمام احساسش را بگوید و این برای من،منی که جان می کندم تا لحظه ای از افکار و احساسم را بگویم جاذبه ی دو چندانی داشت.

وقتی آقای میم اول آزارش می داد و او با سادگیش روی این آزار چشم می بست و حتی وقتی آقای میم دوم پا پیش گذاشت و دوباره او هم از سادگی بانوی جنوبی من سواستفاده کرد دلم می خواست از او محافظت کنم اما نتوانستم و او می توانست مثل ابر بهار اشک بریزد  من مبهوت بمانم که این همه احساس چه روان و سبک می تواند باشد.

او چشمهایش سبز است و پر از رنگ ها و ترکیب های یگانه و وقتی اشک می ریزد و وقتی در جفت چشمهای کوچک مات من لبخند می زند و وقتی با جمله هایش و وقتی با ابروهای به هم پیوسته اش که تازگی ها عذابش می دهند تعجب می کند و وقتی لبخندهای جذاب می زند  و وقتی ....

می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند می تواند ...زمین را هم حتــــی از خوبی بارور کند...!

چشمهای او هم رنگ زمین است...


+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1390ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 


شال قرمزم را انداخته بودم روی موهایم اما دستهایم روی دستگیره ی در همان طور مانده بو،واقعا دلم نمی خواست که بروم اما دستگیره را با اکراه پایین اوردم و گفتم:خداحافظ1 و پله ها را دو تا یکی پایین رفتم.

او ایستاده بود دم در ونگاهش لو می داد که فراموش کرده ماشین را کجا پارک کرده است.

برگشت و با مکث پرسید:تو یادته ماشین و کجا انداختم؟!

با دستهایم اشاره میکنم که سمت چپش و شالم را روی سرم جابه جا میکنم وقتی داخل ماشین می نشینم می پرسد:ناراحتی ازم؟پکری!

می گویم:نه خسته ام!

و واقعا خسته ام و خستگی تنها  دلیلی می تواند باشد برای سکوت در حضور تو.

ماشین را روشن میکند و می راند.

چه قدر عادت کرده ام به این روزهای خوب و تکرار نشدنی چه قدر این روزها برایم عادی شده،اصلا انگار قبل ترها دلم وصل بود به یک نخ باریک که با هر نگاه یا لمس مهربانی از جا کنده میشد اما انگار این روزها دلم سفت شده سخت شده،چسبیده به یک سمت بدنم و تنها گه گاهی می شود که  ناآرام شود.

اگر روزی با سکوتم سکوت کند اگر نفهمد آشفته ام چه بلایی بر سر عشقمان می آید؟؟؟

-دختر!

ازجا می پرم سرم را بر می گردانم و از حضورش که از یادم رفته تعجب میکنم

-جانم؟

-اون اسیابه که روی اون برجست و می چرخه را می بینی؟

-اوهوم

- من خیلی ازین چیزا خوشم میاد،بالا پشت بوم خونمون یه دونه ازینا میزارم تا با نیروی پا زدن برق خونمون را تامین کنم اونم فقط چون....

  I am your lady ... you are my man...

اشاره میکند به ضبط ماشین چند لحظه ای خیره میشوم به نورهای بیرون از پنجره...چه قدر همه چیز مبهم است،می گوید:میگی چیزی نیست اما من از ته چشمهات می فهمم!

سرم را می گذارم روی شانه اش نوک انگشتان سرما زده اش را می کشد روی گونه هایم و هق هق آرامم همین طور ادامه می یابد بی آنکه متوجه اش کنم.

دم در خانه ام می گوید:آهای دخترک دوست دارم ها!

لبخند می زنم یک وری ،یعنی که من هم...

من هم،زیاد.



+اگر  نوشته هایم  تنها عاشقانه است،اگر از دغدغه هایم نمی نویسم اگر از هیچ چیز دیگری نمی گویم معنایش این نیست که من به شدت رمانتیک هستم و احساسی -که واقعــا هستم،اما تنها نمیخواهم که ذهن خواننده هایم  را که دوست های من هم هستند با تلخی نگرانی ها و دغدغه هایم مشغول کنم،یک جورهایی انگار در رودربایستی وبلاگم مانده ام،برای از غم و اندوه حرف زدن و فکر کردن زمان بسیار است من تنها می خواهم نوشته هایم را با چاشنی مورد علاقه تان بخوانید تنها همانی که دوست دارید...

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1390ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 

 

 




حرف از ارامش بزن

حرف از آرامش بزن

حرف از سکون بزن

از آفتاب  زمستانه ای که پهن می شود روی سکوت ظهرگاه خانه مان.

حرف از کتاب بزن از کلمه از کاغذ.

از نگاهی که گویا است از لبانی که بی حرکت قادرند حرف بزنند

بگو! از ایمان بگو، از هر چه که به دست آورده ای

از منطق بگو ،از احساست که تثبیت شده.

از لیوان چایی که برایت بیاورم از دو دانه قند که عادتت شده

از عادت بگو

از اینکه میدانم چه چیزی را دوست داری.

از شناخت بگو از اینکه می شنامست.

از اینکه از نوع نگاهت ته قلبت را می فهمم.

از آرزو بگو از رویا از اینکه تمامی ندارداز اینکه یاد اوریش برایت ضرری ندارد

از روزمرگی بگو از خلاصه شدن یک روز روی یک صفحه ی کاغذ،از اینکه دغدغه مان خلاصه شود در طبیعت

از حیوان هایی بگو که دلم می خواهد در باغ وحشم ببینم از خانه ای بگو که دلت می خواهد خودت بسازی.

نمی گویم از من بگو.

از خودم گفتن که ساده است بی حرفی بی هیچ ابهامی،از ما بگو از دغدغه،فقط دغدغه...

 

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1390ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 

روی هم رفته با ارفاق من ادم خوش بینی هستم و تا حدودی خونسرد.نمیدانم این از روی سادگی و کودکی است و یا نه از روی خوش خیالی که همیشه دلم برای آینده ام با تو روشن بوده است.اصلا دلم روشن بوده که  مشکل خاص تو به تخممان هم نمی آید.نه اینکه من هیچ وقت در موقعیت سخت نبوده ام نه اینکه تو همیشه در پر قو بوده ای ،نه!بوده لحظه هایی که من تنها بوده ام و نگرانی و استرس برای معنی کردن ان لحظه هایم کم بوده.بوده لحظه هایی که کم آورده ای وقتی از کم اوردن حرف میزنم یعنی بار سنگینی که بر دوش یک پسر 21 ساله ی پر از جنب و جوش بوده.

اما گذشته اآن روزها اما رد کرده ای من هم بوده ام با تو با تمام لحظه های تو...من کم آورده ام اما بوده ام و ایمان داشته ام به قدرت روزهای خوب به امید –که مسری است...

شلمانکم !

من اینجا هستم...تا آخر خط با تو هستم.

تعداد آمپولهای تو را میشمریم و من تمام مدت میبوسمت که نترسی که مثلا 50 تا شد 100 تا 200 تا 1000 تا...

 از این قدرتی که در توست برای از دوباره ساختن زندگی خوشم می آید

و وای پسر!من چقدر از تو خوشــــم می آید!

از جو با نشاط و با آرامشی که برای یک جمع ایجاد میکنی از لبخندی که تنها تو توانستی ان روز بر روی لبهای آن دختر سرد بنشانی از احساس قدرتی که به ان پسر بخشیدی...از این توانایی تو برای پخش کردن قدرت خوشم می آید!

من قبول ندارم که  امپولهای تو افسردگی می آورد.

راستش حتی به ناتوانایی های جسمی  را هم قبل ندارم ذهنی که زنده و شاداب است هیچ وقت ناتوان نمی شود.

( _و حتی این را ان سوی پرچین و قلب من پرنده ای نغمه خوان است)

و واقعیتی دیگر ،تو تبلیغی هستی برای مبارزه و در عین حال هم این حق توست که گاهی کم بیاوری و زمان ببرد تا دوباره از نو بسازی.پس خواهش میکنم دیگر کسی از من اینطور نپرسد که شلمان چطور است یکجور که انگار حتما باید یک چیزیش باشد چون از من جز اینکه با اقتدار بگویم خوبست و پر از مشغله چیزی نخواهد شنید

چون شلمان من  عارضه ی ام اس را جور دیگری برای تو معنا می کند.




p.s:تولدت مبارک شلمانکم!دو روز زودتر!

+ نوشته شده در  دهم مهر 1390ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  | 

وقتی  هستی درست ان فضایی که همیشه ارزو داشته ای و بازیگر که نیستی و تنها تماشاگری وقتی سرت کج می شود یکوری و چشمت پر میشود اشک که طول دارد حالا-حالا حالاها- که بیاید ،بریزد وقتی انجا کسی هست که دوست داری او باشی وقتی او تو میشود وقتی حسرت میکشی.

فضا که آرام می شود برای تو فضا که ففط تو میشوی و آرزوو  رویا ،رویا که پر میکشد- پر میکشد تا تو تا گلوگاهت تا چشمانت که درد جابه جا میکنند که با همین فعل دیدن چه می کشند...

صرف کن!صرف کن آشفته گی را.

 

مثل رقصنده ی باله که نرم – نرم – نرم دستهایش را در هوا می چرخاند و نقش می کشد بازی میکند،تو باید نقش بیافرینی!

ایین روزها که کوتاهند که  فقط یک لحظه اند تو باید مرور کنی تنها ،تنها مرور کنی واضحات را.چیزهایی به عین دیدنی را.

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط بـــهــار  |