+به خودم قول دادم امسال را بی محابا زندگی کنم ،عجیب تر زندگی کن،بلندپروازانه زندگی کنم و از تصمیم ها،سفرها،اتفاقات خوش ایند استقبال کنم،اوهوم امسال را باید زندگی کنم

یه چیز برزگ بود برام که یه گوشه از خونه نشسته بود.

همه احساسم بهش زیبایی و سکوت پر ابهتش بود.
هر وسیله ای برای من توی خونه،یه احترامی داره،یه قدر دوست داشتنی،یه حسی.
این نداشت یا حداقل فقط به حد زیباییش احساساتم را پر می کرد...
اواخر فروردین ...
خاک روش را دستی کشیدم،صندلی را بیرون کشیدم و در چوبی را باز کردم با زدن دکمه ی روشن و لمس با دقت اولین کلاویه یهو تموم جونم پر از حس شد م و مثل جوونه زد یکباره ی یه درخت مثل شکوفه های سفید..
امروز وقتی با تموم استرس شروع کردم به خوندن نت ها و یاد گرفتن ریتمی که توی کتاب سفید بود وقتی دلواپپسی یاد نگرفتن تبدیل شد به یه لبخند شیرین و از ته دل حس کردم چه قدر این لحظه ها را دوست دارم
درد کمرم و گرفتگی انگشتهام که هنوز پا در هوا و معلق روی هوان و نمیدونن کی فرود بیان!

کتاب را بستم و دست از کار کشیدم ...حالا دیگه این قسمت از خونه برای من حال و هوای دیگه ای داره....

+

من دوست دارم اگر که مرد جوانی هستی لحظه ای روی مبل راحتی خانه ام بنشینی بند ساعتت را رها کنی و مرا بخوانی
اگر که دخترکی هستی کوله ات را زمین بگذاری بند شالت را باز کنی و مرا بخوانی
تو اگر مادری هستی مادر بچه ای کوچک،کودکت را به سینه ی مهربانت تکیه بدهی و مرا بخوانی
اگر پدری هستی سخت درگیر شلوغی ها عینکت را ازچشم برداری و لحظه ای مرا بخوانی
اگر پدربزرگ هستید و کتابی در دست داری آن را یک لحظه در دست دیگرت نگه داری و مرا بخوانی
اگر مادربزگ عزیزی هستی شربتی که تعارفتان می کنم را هم بزنی و تکیه به مبل راحتی مرا بخوانی
من نمیخواهم که تو را درگیر حرفهای بزرگ بکنم من از چیزهای کوچک زندگی دلم میخواهد حرف بزنم مثل یک گنجشک آوازه خوان باشم
محض دلخوشیت اندکی برایت بخانم
من فقط دلم میخواهد قدری کنارتان بمانم!